آغاز
سالیانی پیش، در یک چشم برهم زدن،
دست بلوغ مرا از گلبرگ کودکی برچید و بر شاخسار جوانی نشاند
ناگه جهانی فراروی دیدگانم گسترده گشت-بدینسان
دهقانی شانهبهشانه اسبهایش ایستاد
در آستانه دماغه اولین تپه قطرات عرق بر جبینش پدیدارگشت،
دهقان پیش از آن زمینهای حوالی رودخانه را ترک گفتهبود
بستر لطیف و حریرمانند دره را بدست زمخت و نتراشیده خیش سپرده،
و حال تن رنجور کوهی را برای شخم زدن برگزیده بود،
صخرهای عریان پیش پای او آغوش خود را بیمحابا گشودهبود،
در آن دم، شبح آذرخشی برفراز آسمان جولان میداد،
و ستیغ کوه سیهپوش، حزین و غمین بیصبرانه
انتظارش را میکشید
--بگذار اگر بارقههای شهامت در دلش درخشیدن گرفت،
تن دردمند و روح فسرده کوه را به دست خیش بسپارد!